تجربه شرکت در مناظره انگلیسی + ویس انگلیسی

محمدامین اسکندری
> دانلود فایل

به نام خدای هدایتگر.

سلام بچه‌ها.

امیدوارم حال‌تون خوب باشه و در مسیر خوشبختی و ارزش آفرینی باشید.

خب…

بریم که باهم کمی صحبت کنیم…

چند هفته پیش بود که توی بُرد دانشگاه، یه پوستری رو زده بودن که مربوط به مناظره انگلیسی (English Debate) بود.

خب من راستش چندبار که دیدمش، اهمیتی ندادم!

ولی یه‌ روز که برای بار چندم می‌دیدمش، گفتم حاجی بیا بریم ببینیم چجوریه…

خب یه نکته‌…

دانشگاه فرهنگیان، نر و ماده رو از هم جدا کرده! متاسفانه…

و کلا وقتی یه همایشی چیزی میشه که با دخترا هست، دانشجوها با کله اینجور جاها میرن…

طبیعتا هدف هم مشخصه…

هدف اصصصصلا یادگیری نیست…

هدف، انتخاب همسره!

کاملا هم اوکیه و مشکلی نیست…

خلاصه اینطور…

روز موعد فرا رسید و خلاصه ما هم رفتیم…

جلسه اول، معارفه بود…

جلسه بعدی، دو هفته بعد بودش…

حالا اینو بگم…

میدونی…

خب راستش من یه‌ذره ترس هم داشتم که شرکت کنم…

چرا؟

به این علت که زبان انگلیسیم به شدت افت کرده توی این چند ماه…

دلیلش واضحه… وقت نمیذارم… نیازی هم ندارم بهش…

الان توی این چند ماه، کلا ۲-۳ ساعت هم نتونستم بخونم…

یکی از دلایلش اینه که تمرکزم روی کسب و کارمه…

و دلیل دیگه اینه که چون رشته‌ام آموزش زبان هست، خب بالاخره با زبان سروکله میزنیم دیگه…

خودمم متوجه این افت شده‌ام… حتی توی ویس، معلومه که اونا بهتر از من حرف میزنن…

حالا باهاش اوکی هستم… بالاخره هرکس برای یه چیزی وقت میذاره و توی همون‌جا هم نتیجه میگیره دیگه…

خلاصه به این علت که زبانم افت کرده، ترس داشتم که توی این مناظره، شرکت کنم…

ولی یاد حرف خودم افتادم…

همیشه میگم که حرکت کردن، کلی خیر و برکت داره… فارغ از نتیجه… و به حرف خودم گوش دادم و شرکت کردم…

و واااااااااااقعا این مناظره‌ای که شرکت کردم، خیلی خیلی منو رشد داد!

اصلا شخصیتم دگرگون شد!

خیییییییییلی چیزا رو تجربه کردم…

خدایا شکرت…

این تجربیاتی که کسب کردم، همش نتیجه‌ی حرکت کردنه!

میدونی…

حتما حتما کتاب «چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟» رو پااااااااااره‌ش کن!

خیلی خیلی کتاب گنگستریه!

حالا ما خودمون اومدیم صوتیش هم کردیم که ان‌شاءالله هروقت وقت کنم، ادیتش میکنم و روی وبسایت رسالت‌اینجا دات کام منتشر میکنم.

البته صرفا کتاب صوتی نیست…

نکات خفنش رو هم بررسی کردیم…

خیلی کار قشنگی شده… ان‌شاءالله ببینیم کی میاد بیرون…

آره…

خلاصه توی این کتابِ مقققققدسِ پنیر هم صحبت سر اینه که حرکت کنید!

و انصافا من با تمااااااااااااااااااام وجودم به این نکته عمل کردم!

یعنی خداوکیلیش میتونم بگم که محمدامین اسکندری، استااااادِ عملگراییه!

یعنی به‌مولا یاااادم نمیاد که چیزی رو یاد گرفته باشم و اجراش نکرده باشم!

هرررررررررررررررررررر نکته‌ای یاد بگیرم، سریع میرم پوست‌شو می‌کنم!

و خداییش هم اصلا یادم نمیاد که حرفی رو به مخاطبام گفته باشم که خودم عمل نکرده باشم… واقعا یادم نمیاد… هررررررررررررررر چیزی که گفتم، خودم قبلا بهش عمل کردم…

جالبه… یه‌سری چیزا هست که خیلی دوست دارم درموردشون صحبت کنم ولی چون خودم فعلا عمل نکردم، چیزی نمیگم…

الحق که لایق جایگاه معلمی هستم… واقعا…

خلاصه اینگونه…

بریم سراغ ادامه‌ی داستان…

اینا یه گروه تلگرامی برای شرکت کنندگان ایجاد کردن و ۲-۳ روز مونده به روز مسابقه (مناظره) موضوع رو مطرح کردن…

البته قبلش به ما گفتن که هر تیم (که هر تیم، سه نفره‌س) ۶ تا موضوع پیشنهاد بده.

ما هم از AI عزیز کمک گرفتیم و موضوعات رو فرستادیم.

و به صورت رندوم، انتخاب می‌کردن…

اولین مناظره ما، با هم‌کلاسی‌های دانشگاه خودمون افتاد!

موضوعش هم این بود که جداسازی جنسیتی در مدارس، باعث کاهش مهارت‌های ارتباطی کودکان میشه.

ما موافق این موضوع بودیم و اونا مخالف!

حالا توی مناظره، باید هر تیم، استدلال‌های خودشونو بیارن.

آقا خلاصه ما هم اولین بارمون بود دیگه…

اصلا خیلی سخت بود برام…

بابا لامصب من لیسنینگمم ضعیفه!

فاجعه اندر فاجعه…

ولی دمم گرم که رفتم!

ولی خداییش خیلی چالش داشت…

و اینم بگم.

خب گفتم که هر تیم، سه نفر هستن.

دو تا اسپیکر و دو تا ریسرچر.

پ.ن: حاجی خداییش حال و حوصله فارسی نوشتن این کلمات رو ندارم… دیگه توی مناظره، از این کلمات استفاده میکنن…

کلا کار ریسرچر خیلی راحته…

تقریبا میشه مفت‌خورِ تیم!

و کار اسپیکر خیییییییییلی سخته!

و ترتیب هم دارن!

فرست اسپیکر و سکند اسپیکر!

من فرست اسپیکر بودم…

و توی هم مسابقه (مناظره)، اول گروه موافق شروع میکنه و اونم فرست اسپیکرش.

ما کلا دو تا مناظره داشتیم که هر دوتاش، گروه ما موافق بود… خلاصه من مجبور بودم که بازی رو شروع کنم…

به تیم موافق میگن proposing team و به تیم مخالف میگن opposing team.

آقا خلاصه من اومدم تمرین کردم و روز مناظره فرا رسید.

ظهرش توی دانشگاه، وقتی داشتم می‌رفتم نمازخونه، دوستمو که درواقع توی تیم مخالف بود، دیدم.

بنده خدا خیلی ترس داشت…

می‌گفت بابا ما چه غلطی کردیم مخالفت کردیم با این موضوع!

گفتم بابا ولش کن… حالا یا میخوایم برنده بشیم یا ببازیم… در هر صورت، مهم نیست…

مهم اینه که تجربه‌ی جدیدی کسب کنیم…

تا اینو بهش گفتم، اینطور گفتا: بابا ساغول والله… کیشیم گوردوم…

یعنی دمت گرم… مَرد دیدمت…

گفتم آره بابا حاجی نگرانی نداره که… تهش میخواین ببازین دیگه خخخ.

آقا خلاصه عصر شد و ما رفتیم محل مسابقه که توی دانشگاه دخترا بود. دانشگاه الزهرا.

خب این مناظره، اولین بارمون بود دیگه…

اینم بگم…

مسابقه ما روز یکشنبه بود.

درحالی که روز شنبه هم مسابقه بودش.

روز شنبه، ۲ تا مسابقه و روز یکشنبه، ۳ تا.

آقا خلاصه روز یکشنبه، نوبت مناظره ما بود.

رفتیم و صحبت کردیم…

آقا این تیم مخالف ما، خداییش خیلی خوب صحبت کردن و دلیل آوردن.

ولی خب ما برنده شدیم! :))

خلاصه صعود کردیم و دوباره یه موضوع رندوم افتاد بهمون.

رفتیم برای مناظره دوم…

همینی که ویس‌شو براتون ضبط کردم و توی اول این پست، قرار دادم…

این دومین مناظره ما بود…

این‌دفعه موضوع این بود که اعدام باید از قوانین کیفری کشورها حذف بشه.

ما موافق این موضوع بودیم و تیم مقابل ما که دختر بودن، مخالف!

حالا اینو بگم که کلا مناظره، منو از کار رو زندگیم انداخت بود!

چون باید روی سخنرانیم کار و تمرین می‌کردم.

دیگه آخراش عصبانی شده بودم!

می‌گفتم ببین دیگه عمممممرا من اسپیکر بشم!

بابا کل کارام مونده!

مخصوصا کارهای کسب و کارم.

الان دو ماهه که دارم روی کتاب شغل موردعلاقه اثر آلن دوباتن کار میکنم و هنوزم که هنوزه، کارهاش تموم نشده…

خلاصه دیگه واقعا بریده بودم…

گفتم آقا دیگه این آخرین باره…

خلاصه رفتیم و بعد نتیجه اومد که باختیم!

خخخ.

میدونی چرا؟

بابا اونا اتک زدن به ما و خب ما هم باید جواب‌شونو میدادیم…

اینم بگم که هر اسپیکر، دو بار حرف میزنه…

آره خلاصه من نوبتم کلا تموم شده بود و اونا که اتک زدن، من توی کاغذ نوشتم و به دوستم گفتم فلانی اینا رو حتما جواب بده… بعد گفت باشه…

خلاصه وقتی نوبتش رسید، رفت و کاغذ رو نبرد!

بعد گفتم فلانی بیا کاغذو… ولی اهمیت نداد!

استرس گرفته بود… دیگه هیچی دیگه… جواب اتک‌های اونا رو نداد و خب ما هم باختیم!

البته که من خیییییییییییلی خوشحال شدم!

چون گفتم خدایا شکرت! آقا دیگه تمووووووووووووووووم شد! خدا یار نگهدارتان! ما رفتیم دنبال کار و زندگی خودمون…

آره…

میدونی…

یکی از اسپیکرهای اونا، خب بریتیش بود… و انصافا همون اول سخنرانیش، یه دلیل خیلی خفن آورد…

گفت توی سوره بقره، آیه فلان، خدا گفته که میتونید قصاص کنید. ما کی هستیم که با خدا مخالفت کنیم؟!

اینو که گفت، دیگه یه اتک گنده زد به ما و خب دیگه ما هم گفتیم حاجی راس میگه دیگه خخخ.

ولی دمش گرم… انصافا خیلی هم خوشکل حرف میزد… خیلی عالی و روون… باریکلا واقعا…

ببین چققققققققققققدر تمرین کرده ها… آفرین آفرین…

بالاخره آدم برای هرچیزی وقت بذاره، نتیجه هم میگیره دیگه…

آره دیگه اینطور…

حالا یه چیز جالب!

نگاه کن…

قبل از اینکه مناظره ما شروع بشه، من با یکی از بچه‌های کُرد صحبت کردم…

میدونی…

من تا قبل از زمانی که بخوام با پسرِ صحبت کنم، باورم این بود که دیگه اومدیم دیگه… باید تا آخرش بریم…

حالا اینجا رو ببین…

وقتی باهاش صحبت کردم، اینطور گفتا…

بابا من الان باید توی شهر خودم می‌بودم! به‌خاطر این مناظره پاشدم اومدم!

عمدا تمرین نکردم که ببازیم… دیگه برام مهم نیست… میخوام لفت بدم…

ببین…

خب گفتم دیگه… منم خسته شده بودم… ولی باورم این بود که دیگه باید تا تهش بریم دیگه…

ولی وقتی با اون شخص صحبت کردم، این باور در من شکل گرفت که آقا ایول! پس میشه کنار کشید!

آره آقا نیازی نیست تا تهش بریم…

خلاصه بعد از مناظره ما، بهم زنگ زدن که بیا خونه…

خلاصه من نتونستم بفهمم که برنده شدیم یا نه… به دوستم گفتم که من میرم، تو نتیجه رو توی گروه بگو… گفت باشه…

توی راه که داشتم با ماشین می‌رفتم خونه، با خودم می‌گفتم داداش یعنی فقط باید دستامونو بذاریم روی سرمون و بگیم الله اکبر!

نگاه کن!

ما قبل از اینکه با اون پسرِ صحبت کنیم، باورمون این بود که آقا دیگه باید تا تهش بریم… ولی الان میگیم نه اصلا!

یعنی می‌گفتم خب اگه تیم‌مون ببازه، خب دیگه هیچی… خیلی هم عالی…

ولی اگه برنده بشیم، من دیگه کنار می‌کشم… میگم یکی دیگه رو بیارن…

و به محض اینکه خونه رسیدم، از گروه مناظره لفت دادم و گفتم آقا خداحاااااافظ! با اینکه نتیجه مناظره رو نمی‌دونستم ولی گفتم ما دیگه نیستیم…

گواهی حضور و اینا هم ارزونی خودتون… این گواهی حضور هم شده یه محرک که دانشجوها برن اینجور فضاها… بابا بنده خدا بیا برو روی بیزینس خودت کار کن… تو جوونی… الان درآمدت ماهی ۱۰۰ میل هم باشه باز باید کلی پا بزنی تا بتونی یه زندگی معمولی برای خودت درست کنی… ملعبه این جماعت نشو و وقت‌تو نفروش…

و می‌گفتم ببین دادااااااش!

این تصمیم که دیگه من نیستم، همش نتیجه‌ی ورودی‌های ذهنه ها!

اگه من با اون پسرِ صحبت نمی‌کردم، عمرا اینطوری فکر می‌کردم!

و اونجا بود که گفتم خداوکیلیش ببین اینا چقققققققققققققدر موضوعات گنگستری هستن که ما توی رسالت‌اینجا با بچه‌ها کار میکنیم…

توی دوره «شغل متناسب من» هم حسابی درمورد ورودی‌های ذهن صحبت کردیم و کار کردیم…

یعنی یادمه… توی یه جلسه، اینقققققققدر صحبت کردم که گلوم تا شب درد می‌کرد…

خییییییییییییییییییییلی موضوع مهمی هستش این ورودی‌های ذهن…

توی رسالت‌اینجا هم درموردش صحبت کردیم و می‌کنیم… درمورد باورها و کنترل ورودی‌های ذهن و…

خیلی موضوعات مقدسی هستن… حتما حتما روشون کار کنید…

خلاصه گفتم آره دیگه اینطوریه… قدرت ورودی‌های ذهن…

اینطور…

و توی مناظره دوم (همین ویسی که براتون گذاشتم…)، بار دوم که میخواستم صحبت کنم، اصلا چیز خاصی رو آماده نکرده بودم…

البته وظیفمم تکذیت (rebuttal) بود!

تکذیب استدلال‌های گروه مخالف!

ولی خب می‌تونستم که بیشتر و بهتر کار کنم… ولی گفتم بابا ولش کنا… وقت‌تلف‌کنیه…

میدونی…

خوشحالم که رفتم!

اگه نمی‌رفتم، قطعا بعدا حسرت می‌خوردم که آقا کاش فرصتش که بود، می‌رفتم و تجربه می‌کردم!

و خب دیگه هم گفتم آقا من دیگه اینجور فضاها شرکت نخواهم کرد!

فارغ از اون تجربه و گواهی، کلا سر تا پا دردسره!

باید کلی وقت و انرژی بذاری! که خب من علاقه‌ای ندارم… ترجیح میدم روی کارهای خودم کار کنم…

آره…

و خیلی چیزا رو تجربه کردم…

و واقعا همش رو مدیون این حرکت کردنم…

درود بر حرکت!

واقعا همینه… حرکت کردن کلی خیر و برکت داره… واقعا…

این مناظره انگلیسی، برام خیلی چالش بزرگی بود… چون اسپیکینگ و لیسنینگم قوی نبود… حداقل در حد اونا نبود…

ولی گفتم آقا بذار بریم خودمون بندازیم توی دل چالش!

زندگی‌ای که چالش نداره، مفتشم گرونه…

درمورد رفتن تو دل چالش اینا هم اتفاقا یکی دو روز پیش یه فایلی ضبط کردم…

این فایل: زندگیم خیلی کسل‌کننده‌اس. چیکار کنم؟

حتما گوش بدید…

آره دیگه اینطور…

امروز هم ۴ ساعت توی یه وبیناری بودم!

دیگه آخراش می‌گفتم الانه که دیگه دستشوییم بریزه!

بابا لامصب یه استراحت کوتاه هم نداد!

جالبه… با اینکه می‌دونستم برام چیز خاصی نداره، ولی شرکت کردم!

گفتم میخوام توی این فضاهای فکری قرار بگیرم…

آره… خدایا شکرت… درود بر آموزش… من هرچی دارم، از یادگیری دارم… خدایا شکرت…

بذار ببینم چیز دیگه هم موند که بگم یا نه…

نه دیگه چیزی نموند…

خلاصه تجربه قشنگی بود…

سعی کنیم چیزای جدید رو تجربه کنیم… آخه هدف اصلی زندگی هم همینه… خدایا شکرت…

بریم سپاسگزاری کنیم و تمام…

🐬سپاسگزاری از الله هدایتگر👇

  1. خدایا شکرت بابت چالش‌تراشی!
  2. خدایا شکرت بابت کسب کلیییییییییی تجربه…
  3. خدایا شکرت بابت وبسایت‌های پربازدیدم…
  4. خدایا شکرت بابت حنجره سالم…
  5. خدایا شکرت بابت سقفی که بالاسرمونه…
  6. خدایا شکرت بابت غذا…
  7. خدایا شکرت بابت آرامش…
  8. خدایا شکرت بابت وجودت نازنینم…
  9. خدایا شکرت بابت امید، رویا، هدف…
  10. خدایا شکرت بابت فرصتی به نام زندگی…

خدایا شکرت…

شکرت ناااااااااااازنینم…

قربونت بشم من ای رفییییییییق شیش من…

خیلی خدای لات و گنگستری… خوشحالم که دارمت… خوشحالم که کل زندگیم رو به تو سپردم… عاشقتم نازنینم…

باهمدیگه طوفان‌ها بپا خواهیم کرد…

خدایا شکرت…

بریم دیگه…

اگه حرفی سخنی بود، باعشق میخونم…

فعلا خدانگهدارتون عزیزای دلم.

پ.ن: موقع خوندن این پست، این آهنگ روی ریپیت بود… خیلی قشنگه…

پست‌های دیگر

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *