✅ آنچه خواهید خواند…
- آبجیم داشت با تلفن صحبت میکرد… بعد که تموم شد، بهم گفت محمد میدونی چیشده؟!…
- جریان اینکه میگن شما ازدواج کن، خدا خودش گفته روزیتو میدم…
- ببین… میدونی… این موضوع عروسی گرفتن، به نظرم خیلی بستگی داره به اینکه…
- توضیح عبارت کبوتر با کبوتر، باز با باز…
- خیلی سنتهای مسخرهای هست مثل…
- من رفتم کنارش بشینم که تا خواستم بشینم، اینطور گفتا…
- بیا اینو تصور کنیم که همسرمون…
- حالا بذار یه تجربهی جالب از آدمِ باکیفیت بگم بهت…
به نام خدای هدایتگر.
سلام به شما دوستان عزیزم.
امیدوارم حالتون خوب باشه و در مسیر خوشبختی و ارزش آفرینی باشید.
خب بریم کمی باهم گپ بزنیم…
خیلی وقت بود که اینطوری بلاگپست ننوشته بودم…
حالا بریم ببینیم که چی بر زبانمون جاری خواهد شد…
الهی به امید خودت…
خب…
توی این پست میخوام از هر دری، سخنی بگیم… نظم و ترتیب خاصی هم نداره… هر چی بیاد…
خدایا شکرت…
خب…
میخوام درمورد حس و حالم بگم از اینکه خواهرم عروسی کرد و تقریبا دیگه رفت…
الان که دارم این پست رو مینویسم، هنوز فعلا نرفته سر خونه خودش…
ولی خب یکی دو روز دیگه میخواد بره…
درواقع میخواد بره شیراز زندگی کنه…
خب میدونی…
توی عربیِ نمیدونم سالِ چندم بود که یه جمله بود از کسی به نام فکر کنم آنّه ماری…
البته اینو فکر کنم پیامبر هم گفته… نمیدونم…
ولی خب میگفت که: مردم خوابن. وقتی میمیرن، تازه بیدار میشن! (النَّاسُ نِيَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا)
میدونی… این روزا خیلی باکیفیتتر و بهتر و بیشتر این جمله رو درک میکنم… واقعا خدایا شکرت…
میدونی… دقیقا دو سال پیش بود (مهر 1403) که داداشم عروسی کرد… و الان دو سال گذشته و آبجیم عروسی کرد!
میدونی…
نمیدونم همچین چیزی رو تجربه کردی یا نه…
اینکه خواهر و برادرات ازدواج کنن و از خانواده جدا بشن…
میدونی…
یه نفر یه حرف جالبی میزد…
میگفت باید بری از پیرمردها درمورد زندگی بپرسی… اونا بهتر میتونن پاسخ بدن… چون عزیزان زیادی رو از دست دادن و درک بهتری دارن…
وای وای وای… خدایا… الله اکبر…
راست میگه واقعا…
میدونی… تا وقتی سرت شلوغه، خیلی چیزا حالیت نیست… طبیعی هم هست… چون سرت شلوغه…
ولی وقتی آدما از کنارت میرن (به شکلهای مختلف…) با خودت تنها میشی… و بیشتر به این چیزا فکر میکنی که زندگی چقدر مسخرهس…
دوست دارم واقعا الان گریه کنم… خیلی احساسم خوبه…
واقعا زندگی مثل یه شهربازیه… یه مدت دَرِش هستیم و بعد راهی اون دنیا میشیم…
هرچقدر میرم جلو، بیشتر به این میرسم که زندگی خیلی پوچه… و چقدر حیفه که نهااااایت استفاده رو ازش نبریم…
چقدر حیف میشه که واقعا زندگی رو زندگیش نکنیم…
خیلی احساسم خوبه…
و احساس میکنم درکم بیشتر و بهتر شده نسبت به یهسری مسائل زندگی… مثل همین خود زندگی و گذرا بودن و این چیزا…
میدونی…
بذار یه چیز جالب بگم…
خب مهمونهای ما (طرف داماد) اومده بودن خونه ما مونده بودن دیگه… هنوزم هستن… احتمالا فردا برن… نمیدونم…
خب دو تا از پسرا اومدن توی اتاق من موندن… الانم روبهروم لش کردن خخخ.
توی کلاس هستن! منم چند ساعت پیش بودم! ولی خب داشتم دم در ورزش میکردم :)) گوشیمم توی جاکفشی بود😂
بگذریم…
داشتم میگفتم…
خب من به دیوار اتاقم کلی عکس چسبوندم که احتمالا دیده باشین… بچههای قدیم که دیدن… توی یهسری از پستها هم، بک گراندم مشخصه…
خب هرکس وارد اتاقم میشه، اول به دیوار نگاه میکنه.
واکنش افراد برام خیلی جالبه…
خب اونایی که روی خودشون کار کردن، وقتی این عکسهای الهامبخش رو میبینن، انگار قلبشون باز میشه… مثلا لبخند میزنن یا تحسین میکنن یا یه همچین کاری…
ولی خب اکثر افراد که میان عکسهای دیوار اتاقم رو نگاه میکنن، یهجورایی براشون مسخرهس… درواقع براشون حرف خوشگله!
خب این پسرا هم که رفیق هستیم باهم، یه همچین حسی داشتن نسبت به این عکسها…
یعنی مثلا یکی از جملاتی که زدم به دیوار اینه: تو قدم در راه نه و هیچ مپرس … خود راه بگویدت که چون باید رفت!
بعد وقتی که میخوندن این جملات رو (با صدای بلند)، انگار… میدونی… انگار نمیفهمیدنش…
حالا قصد بیاحترامی و اینا ندارما… حاشیه نرید… اصل رو بگیرید…
آره… خلاصه توی ذهنشون احتمالا یه همچین چیزیه که خخخ چه حرفیه این… یعنی چی خب…
میدونی…
نچ نچ… وای بدنم دون دون شد…
توی قرآن خیلی از این جنس آیات هست که میگه مثلا: خَتَمَ اللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ وَعَلَىٰ سَمْعِهِمْ ۖ وَعَلَىٰ أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ (بقره ۷)
یعنی: خدا [به کیفر کفرشان] بر دل ها و گوش هایشان مُهرِ [تیره بختی] نهاده، و بر چشم هایشان پرده ای [از تاریکی که فروغ هدایت را نمی بینند]، و برای آنان عذابی بزرگ است.
نچ نچ… من اینو یه بار تجربهاش کردم! خدایا شکرت!
میدونی…
یه روزی، من از اتاقم اومده بودم بیرون و بعد آبجیم هم داشت با تلفن صحبت میکرد…
بعد که تموم شد، بهم گفت محمد، مامانِ زن دایی فوت کرده!
و جالبه…
من چیزی که میشنیدم این بود: زن دایی فوت کرد!
بعد من میگفتم چیییی؟؟ زن دایی فوت کرد؟ بابا اون که جَوون بود! چرا؟ مطمئنی زن دایی فوت کرده؟
بعد اون میگفت که بابا! میگم مامانش!
واااای. یادم میفته، واقعا برگام میریزه…
من میگفتم بابا آخه زن دایی که جَوون بود! مطمئنی زن دایی فوت کرد؟!
بعد اونم میگفت بابا مامانِ زن دایی فوت کرده!
ببین… به جان مادرم قسم میخورم که من “مامان” رو نمیشنیدم!
نمیدونم چی شده بود… حالا حواسم پرت شده بود یا چی…
خلاصه بعد از چند بار گفتن، شنیدم! و بهش گفتم آبجی به خدا من اصلا اون کلمه “مامان” رو نمیشنیدم!
میخوام بگم کمی تونستم اون آیه قرآن رو درک کنم که وقتی میگه ما کاری میکنیم که نبینه و نشنوه یعنی چی…
انصافا وقتی به این موضوع فکر میکنم، میترسم! واقعا ترسناکه ها!
نمیدونم این حرفا رو که داری میخونی، چقدر برداشت میکنی…
خلاصه…
وقتی پسرا جملات رو میخوندن، هیچ درکی نداشتن! اصلا معلومه دیگه… مثلا میخونه و میخنده…
میدونی…
و من داشتم به این فکر میکردم که من با تک به تک اون جملاتی که نوشتم، زندگی کردم!
تکرار میکنم!
من با تک به تک اون جملات، زندگی کردم!!!
مثلا زمانی که داشتم کسب و کارم رو راه مینداختم، توی سریال خلق کسب و کار، آخر هر قسمت، اون جمله رو میگفتم که تو قدم در راه نه و هیچ مپرس … خود را بگویدت که چون باید رفت…
خب این جمله چقدر بهم کمک کرد که راحتتر و رَوونتر مسیرم رو ادامه بدم…
و وقتی میبینیم که بعضیا (بعضیا که نه… اکثریت…) این مدل جملات رو که میبینن، با خنده از کنارش رد میشن، من بیشتر میترسم!
شاید بگی یعنی چی؟ میترسی؟ شما میترسی؟ از چی؟ برای چی؟
میدونی…
از این میترسم که یه همچین آگاهیهایی رو ببینیم و ساده از کنارشون رد بشم! و نفهممشون!
واااای…
اگه بخوام یه مثال ملموس بزنم که خوب جا بیفته، یه همچین چیزی رو تصور کن که خییییییییییلی تشنته!
داری (خدای نکرده) میمیری از تشنگی!
هی دنبال آب میگردی!
و جالبیِ کار اینجاست که یک متر جلوترت یه پارچ آب هستش! ولی تو نمیبینیش!
حالا بعد از مثلا نیم ساعت، یکی میاد اون پارچ رو برمیداره و برای خودش آب میریزه و میخوره.
بعد، اون لحظه آدم برگاش میریزه دیگه!!
میگی چی؟؟
باباااااااااااااااااااااا.
من کلی دنبال آب میگشتم ولی پیدا نمیکردمش!
حاجی جلوم بود که!
پس چرا من نمیدیدمش؟!
گرفتی؟
ولی عاشقتم خداجون… الله وکیلی خیلی مثال ملموسی بود…
خدایا شکرت…
آره خلاصه اینطوریه…
اینم همینه…
خیلی از آگاهیها توی این دنیا هست که ما میبینیم و میشنویمشون ولی هیچ درکی ازشون داریم!
و چون درکی نداری، نمیتونی ازش استفاده کنی! وااااای!
اینو تو پرانتز بگم به کسایی که تو کار آموزش و تربیت هستن… هرچی یاد میدی، مخصوصا چیزای شهودی (جلوتر یه مثال میزنم برات…)، سعی کن فول منطقش کنی! آدما چیزایی که شهودی هستن رو نمیتونن بپذیرن. چون با عقل جور در نمیاد. حالا تو باید کاری کنی که با عقل، جور در بیاد! این هنرته. که این لازمۀ اینه که خودت به اون موضوع، مسلط باشی. حفظ نکرده باشی… فهمیده باشی بازی رو…
مثال میزنم که برات خوب جا بیفته…
یکی از جملاتی که توی کلاسهای دینی و مذهبی گفته میشه درمورد ازدواج اینه: شما ازدواج کن، خدا خودش گفته که روزیتو میدم.
این فکر کنم یکی از آیات قرآن باشه… نمیدونم… ولی خب یه همچین چیزی هستش…
حالا من یادمه که همیشه بچههای کلاس (تو مدرسه و دانشگاه…) میگفتن که نه بابا چرته… خب آه الان ازدواج کرد! چجوری میخواد روزیشو بده؟ نه بابا، طرف هم یه چیزی میگه دیگه… ولش کن…
خب این جمله چون شهودیه، افراد نمیتونن بپذیرن…
حالا این منطقیش اینه: وقتی شما ازدواج میکنی، چون مسئولیتهات بیشتر میشه و اینکه یکی وارد زندگیت میشه، غریزهات اینطوری عمل میکنه که حرکت کنی و پول در بیاری و به عنوان مرد، بتونی راحت تامین کنی همسر و بچههاتو…
اینه داستان… و خب از اونجایی که خدا خودشو هدایتگر معرفی کرده (إِنَّ عَلَيْنَا لَلْهُدَىٰ [لیل 12]) خب هدایتت میکنه که مثلا کار پیدا کنی و…
اینطوری میشه که بهت روزی میرسونه… وگرنه با لک لک که برات پول نمیفرسته!
الان منطقی شد درسته؟
آره… اینطوریه…
خواستم با یک تیر، دو نشون بزنم! اگه خواستی چیزی یاد بدی، منطقی توضیح بده و اگه خواستی ازدواج کنی ولی گفتی من پول ندارم و اینا، داستانشو فهمیدی دیگه. (توی پرانتز: این به این معنا هم نیست بیفکر بریم جلو… فکر کن ولی گیر نکن…)
خلاصه اینطور…
حالا یه چیزی درمورد اون موضوع قبلی بگم بهتون…
حالا وسواسی نشی که هرچی میشنوی لابد یه چیز مهمیه و تو نمیفهمیش! نه بابا… خیلی چیزا هست که حرف مفته! اوکی؟
اینم داشته باش که یه وقت، وسواسگونه عمل نکنی!
آره خلاصه اینطور…
یه چیز جالبی هم یاد گرفتم توی این چند روز: هرچقدر تجربیاتت توی زندگیت بیشتر میشه، خودشناسیت هم بیشتر میشه!
برای خودشناسی ما یه دوره خفن و کولاک ضبط کردیم که فعلا منتشر نشده… ولی بهزودی میاد بیرون… توی رسالتاینجا دات کام میخواد منتشر بشه…
حتما اون دوره رو گوش بده… خیلی دوره خفنیه…
علاوهبر اون چیزایی که اونجا باهم کار کردیم، کسب تجربیات مختلف هم به خودشناسیمون کمک میکنه.
مثلا من تابهحال تجربه زندگی با چندنفر در یک اتاق رو نداشتم.
دانشگاهمم توی شهر خودمه و خوابگاهی نیستم!
توی این چند روز که با دو نفر دیگه زندگی کردم (توی یه اتاق)، بیشتر فهمیدم که نه من اصلا مال این چیزا نیستم…
خیلی برام سخته… چون خیلی منظمم…
مثلا یه مثال بزنم برات…
من هر وقت از خواب بیدار میشم (ساعت 7-8 صبح)، همون لحظه (تاکید میکنم… همون لحظه!) پتو بالشم رو جمع میکنم و میذارم جای خودش!
و الان که دارم این پست رو مینویسم، ساعت 14:30 هست و پتو بالش این دوستان نازنینم روی زمینه و من دارم عذاااااب میکشم😂
دوست دارم بگم داداشا اجازه بدید من جاهاتونو جمع کنم ولی ترووووووخدااااااا جمع کنید اینا رو من دلم میگیره این وضع رو میبینم! بابا چیه این پَلَشت و بینظم بودن… عه عه… آدم احساس میکنه داره با گربه زندگی میکنه…
البته خوشحالم از بابت تجربه این چیزا…
تجربهس دیگه…
چون میدونم میگذره، زیاد سخت نمیگیرم. وگرنه یدونه از تنبونشون میزدم و مینداختمشون بیرون! :))
به هر حال…
آره اینطور… خدایا شکرت… شکرت بابت زندگی… شکرت بابت تجربیات مختلف… شکرت بابت این شهربازیِ رنگی و جذاب…
حالا روز دوم اینا بود که با یکی از پسرا که اَزَم یه سال کوچیکه نشستیم درمورد زبان و مسیر شغلی و اینا صحبت کردیم.
یه ایده قبلا داشتم که خداروشکر خدا کاری کرد که یه کوچولو تجربهش کنم و خیییییییلی لذتبخش بود!
الان میگم، به وقتش اجراش میکنم…
میخوام در آینده، یه خدمتی رو توی رسالتاینجا اضافه کنم به نام مشاوره حضوری.
میخوام خودم پاشم بیام شهرتون (البته فقط موقع مسافرت) و بعد بیام خونهتون (یا بیرون… هرجا که شما راحت باشید) باهم یه سه چهار ساعتی رو بشینیم درمورد موضوع رشد فردی و موفقیت و مسیر شغلی صحبت کنیم و من به سوالات شما پاسخ بدم و ایده بدم که مسیرتونو بهتر طی کنید…
حالا جدا از چیزای دیگه، خیلی هم جذابه!
حالا بعدا ولاگ هم میگیریم و توی رسالتاینجا منتشر میکنیم…
اینا رو میگم که داشته باشید… به وقتش اجراش میکنیم…
البته شایدم اصلا اجرا نکردیم… هرجور خدا هدایت کنه، همونطور پیش خواهیم رفت…
آره اینطور…
بریم سراغ موضوع دیگه…
بذار حالا که این پست درمورد ازدواج و عروسیه، درمورد این موضوع صحبت کنیم.
نظرت؟
خب ببین…
من توی عروسیِ آبجیم، بیشتر و بهتر تونستم قضیه عروسی گرفتن رو درک کنم که چه داستانهایی داره!
خب ببین… وقتی میخوای بری عروسیِ یه کسی که میزبان نیستی، خب از دردسرهای اون مراسم خبر نداری!
ولی وقتی خودت صاحب مجلس هستی، دیگه قشنگ توی کار هستی و خیلی چیزا رو تجربه میکنی… تجربهی قشنگی هم هست در کنار دردسرهایی که داره…
میدونی…
دامادمون خیلی بهش فشار اومده بود و وقتی داشتیم باهم صحبت میکردیم میگفت محمد ببین من 30 میلیون پول دادم که طرف نیم ساعت بیاد حافظ بخونه!
ولی جدا از هزینه و…، انصافا خیلی باصفا بود. یه کمی ضبطش کردم…
حافظ خوانی:
پ.ن: حتما با هدفون اینا گوشی بدید…
اصلا من که وصل شدم… جدی میگم… دمش گرم انصافا… از تهران اومده بود…
بعد میگفت یعنی فرض کن… من برای هر دقیقه، یک میلیون تومن بهش پول میدم!
و بعد میگفت وااااااااااااای… خیلی درد داره… میگم دیگه از قرتیبازیای دختراس دیگه :/
حالا من بهش یه چنتا استراتژی دادم که بهتر بتونم شرایط رو هندل کنه…
بعد داشتم کلا به رسم و رسومات فکر میکردم که از یه جهت، چقدر مسخرهس.
ببین… میدونی… این موضوع عروسی گرفتن، به نظرم خیلی بستگی داره به اینکه چقدر پول داری توی حسابت!
ببین اگه مثلا ما 5 میلیارد پول داشته باشیم، خب به نظرم اصلا پشممون هم نیست که بخوایم 2-3 میلیارد برای مراسم عروسی و چند ساعت، خرج کنیم…
انگار اینطوریه که میخوای 10 هزار تومن خرج کنی… یعنی برای اون شخص، یه همچین چیزیه… خب به راااااحتی این کارو میکنه…
ولی خیلی کم پیش میاد که کسی که ازدواج میکنه، پولِ تقریبا زیاد داشته باشه… و خب اینجا میره کلی قرض و وام میگیره و خلاصه خودشو به معنای واقعی کلمه میندازه توی «دردسر»!!
من میگم آخه بابا مگه مجبوری؟!
جور دیگهای پیش ببر این موضوع رو.
مثلا دیگه هزارتا مهمون دعوت نکن! صدتا دعوت کن!
اگه میتونی، کلا برگزار نکن… یه مسافرت برید!
ولی به نظرم آدم اگه پولشو داشته باشه، خیلی خوبه که بگیره.
چون به نظرم تجربهی قشنگیه…
ولی خب خیلی سنتهای مسخرهای هست…
خداروشکر خیلیاش حذف شدن… ولی بازم چیزای مسخره هست…
مثلا نشون دادن چیزایی که خانواده عروس و دوماد خریدن. مثلا حوله! کفش و لباس و اینا.
میگم واااااااای. حاجی خیلی انصافا ضایعس!
خخخ قبل از اینکه اون چمدون و این چیزا رو ببریم داخل جمع (بهش میگن چمدون بَرون)، داشتیم با دامادمون شوخی میکردیم… میگفتیم خب اینم شورت داماد! لی لی لی لی خخخ.
بابا اصلا یه ادا اطفارهایی در میاوردیم :))
میگم ببین توروخدا آخه این چه رسمیه!
حالا قبلا یه همچین رسمی بود که میرفتن جهیزیهها رو نگاه میکردن!
اینم خیلی مسخرهس!
میدونی چقدر از خانوادهها سر این رسم و رسومات، بدبخت شدن؟!
چون مثلا رسم بوده که میخوان بیان جهیزیه دختر رو ببینن، خانوادهها مجبور میشدن با اینکه وضع مالی خوبی نداشتن، برن با کلی قرض و قسط و… وسیله بخرن تا حداقل آبروشون نره!
آی تف تو این رسم و رسومات!! که بدبخت کرده آدما رو…
دهه هشتادیا مثل خود من، یه اخلاق خیلی خوبی رو بای دیفالت (به صورت پیشفرض) دارن… اونم اینه که خیلی سنتشکنن! هرچیزی رو نمیپذیرن! این واقعا عالیه! تا میتونیم باید این عضله رو تقویت کنیم!
هروقت جملهای رو شنیدیم که با کلمهی «میگن، باید» شروع شده بود، باید صبر کنیم و فکر کنیم!
میگن/باید نماز بخونیم!
میگن/باید حجاب داشته باشیم!
میگن/باید عروسی بگیریم!
میگن/باید ازدواج کنیم!
میگن/باید مودب باشیم!
میگن/باید صبح زود پاشیم!
میگن/باید منظم باشیم!
میگن/باید درس بخونیم!
میگن/باید بچهدار بشیم!
میگن/باید…
من توی ذهنم اینطوری تنظیم شده که وقتی کسی بهم میگه میگن باید این کارو کنیم، من سریع ذهنم میگه کی میگه؟ برو صداش کن بیاد اینجا ببینم! کی گفته فلان حرف رو؟
یعنی به ذهنم یاد دادم که حواسش باشه هرکس هرچیزی گفت رو قبول نکنه!
حالا حرفم از این رسم و رسومات اومد… که باید بشکونیم هر رسمی که دوسش نداریم و ما رو اذیت میکنه!
چون قراردادیه دیگه… توی کتاب مقدس که نوشته نشده!
آره اینطور…
الهی شکرت…
اینگونه…
حالا میدونی…
الان دیگه بهاصطلاح نوبت منه که ازدواج کنم توی خانوادهمون. البته توی فامیلمون از من بزرگتر هم هست ولی خب اون مهم نیست… صف بربری واینستادیم که…
و این خیلی حس جالب و عجیبیه…
خواهر و برادرات ازدواج کردن و رفتن و تو فقط موندی… و الان نوبت توعه! و نورافکنها روی تو افتاده!
قبلا توی اینجور مراسمات، میگفتن که انشاءالله قسمت خواهر و برادرت و بعد خودت. حالا میگن انشاءالله قسمت خودت!
حالا از یه سنی به بعد هم که دیگه گیرها شروع میشه که بابا سی سالت شد… ازدواج کن و…
من که فکر نمیکنم کارم به اینجاها بکشه…
ولی خب درکل اینکه تمرکز میره روی تو، خیلی یه جوریه…
و میدونی…
بحث ازدواج واقعا خیلی خیلی مهمه!
چون درواقع میخوای شریک زندگی برای خودت انتخاب کنی! خیلی مهمه ها! شریک کاری نیست! شریک زندگیته!
خب طبیعتا و بدیهتا میخوای کار خیلی خیلی مهمی انجام بدی!
و توی دوران مجردی هم یکی از دغدغههات اینه که آیا این دختر/پسر، برای من مناسبه یا نه…
مخصوصا اگه روی خودت کار کرده باشی…
وگرنه… قبلا هم گفتم… آدمی که تباهه که به این چیزا فکر نمیکنه…
اون میدونی فقط به چی فکر میکنه؟
آفرین! به لای پا! همین. یه گوشت بدی کارِش راه میفته…
ولی خب بعدا تاوان این اشتباهشو میده دیگه…
چون داغه، میره توی زندگی مشترک و بعد از چندماه که تجربیات جدیدی کسب کرد (!)، تازه میفهمه که چی انتخاب کرده!
چه میمونی رو انتخاب کرده… متاسفانه قول ظاهر و پول و… شو خورده…
وقتی روی خودت کار میکنی و سطحتو میبری بالا، خیلی سختگیر میشی!
میگی آقا من سطحم بالاس… این طرف اصلا *** منم نیست… خب کبوتر با کبوتر، باز با باز دیگه…
و میدونی…
بذار یه حقیقت خیلی ساده رو بگم…
توی ازدواج، دقیقا همین اتفاق میفته…
عبارت «کبوتر با کبوتر، باز با باز» برات فول منطق، توضیح میدم که فکر نکنی جادو جنبله…
ببین…
همهی ماها، توی یه سطحی هستیم.
و ما فقط با کسایی حال میکنیم که با ما، همفاز و همفکر هستن!
یک بار دیگه میگم… خیلی خیلی مهمه!
فقط لطفا دقت کن که اگه این جمله رو بفهمیم، کارمون دیگه راحت میشه…
خب… همهی ماها، توی یه سطحی هستیم… مهم نیست لول چند…
حالا هرکس، فقط با کسایی حال میکنه (و ارتباط برقرار میکنه) که باهاش، همفاز و همفکر هست!
در غیر این صورت، تردش میکنه! چجوری؟ با رفتار و کلامش!
مثلا آیا تابهحال دیدی توی مدرسه، بچههای درسخون با بچههای درسنخون (نمیگم تنبل…) بگردن؟
فکر نمیکنم… اگر هم بوده، قطعا استثنا بوده! مثلا یا داداش/خواهر بودن یا همسایه یا فامیل بودن و…
ولی درکل، اگه استثنائات رو کنار بذاریم، هیچوقت نمیتونیم دو نفر رو ببینیم که اینا باهم همفاز نیستن ولی باهم رفیق صمیمی هستن!
اصلا واضحه!
مگه میشه کسی که عاشق کتابه، با کسی رفیق شیش باشه که اصلا اهل کتاب و اینا نیست؟ (با در نظر نگرفتن استثنائات…)
نه نمیشه. خیلی راحت و خوشگل.
خب تا اینجاش اوکیه؟
منطقی هم هست دیگه… نمیدونم هست کسی که اینم نمیتونه قبول کنه یا نه…
خب بریم جلوتر…
البته وایسا…
بذار یه تجربه بگم از این قانونی که گفتم، تا بیشتر و بهتر درک کنیم و بعد بریم جلوتر.
توی سال شیشم، ما یه دوستی داشتیم که خیلی درسخون بود! شاگرد اول بود دیگه…
هیییییچوقت این صحنه رو یادم نمیره.
من یه بار با خودم گفتم آقا بذار برم پیش فلانی (شاگرد اول) بشینم. خب حس خوبی داشت کنار شاگرد اول کلاس نشستن.
دقیییقا یادمه… اون روز همتختیش نیومده بود…
من کیفمو برداشتم و رفتم کنارش بشینم که تا خواستم بشینم، اینطور گفتا: عه عه پاشو برو! تو تنبلی! من دوست ندارم کنار تو بشینم!
این جمله تقریبا برای 8-9 سال پیشه! هنوز یادمه!
بعد چیشد؟
خب دو سال گذشت و ما سال هشتم، دقیقا توی یه مدرسه افتادیم! و کلاسمون هم یکی شد!
و خب من درسخون بودم اون موقع!
و اون پسرِ، جزو صمیمیترین رفیقهام بود! باهم نماز جماعت مدرسه میرفتیم، از مدرسه به خونه میومدیم (توی یه منطقه بودیم) و…
یعنی میخوام بگم داستان اینطوریه در عمل.
همفاز نباشی با کسی، تردت میکنه. خیلی راحت.
حالا حیف که شمارهشو ندارم زنگ بزنم بهش چارتا فحش بدم که فلان فلان چرا اون موقع منو با خاک یکسان کردی😂😂
نچ نچ… همینه ها… میگه زبون، از شمشیر هم تیزتره… الله اکبر… فرض کن… 9 سااااااااااااااالِ پیش این حرف رو شنیدما!! هنوز یادمه… خیلی باید مراقب کلاممون باشیم… جای زخم تبر، خوب میشه ولی جای زخم زبون نه…
بگذریم…
اینم یه مثال که خوب جا بیفته…
حالا بریم جلوتر…
پس چیشد تا اینجا؟
ما فقط با کسایی حال میکنیم و دوست داریم ارتباط داشته باشیم که باهاشون همفاز و همفکر هستیم.
خب حالا توی ازدواج چه اتفاقی میفته؟
دقیقا همین میشه!
یعنی کسی میاد وارد زندگیت میشه که مثل خودته! مثل خودت فکر میکنه!
حالا اگه واقعا این قانون رو فهمیده باشیم، الان یا باید خوشحال باشیم یا ناراحت!
چرا؟
خب هرکس یه نگاه به خودش بندازه…
خب…
درواقع طرف مقابلت، عین خودته.
اردکی؟ اونم اردکه…
عقابی؟ اونم عقابه…
(اردک یعنی کسی که تباهه و عقاب هم کسیه که توی زندگی و بازیِ خودش، آدم موفقیه…)
خییییلی راحت و شیرین و ترتمیز!
حالا حالت اول اینه که سطحت بالاس. خب اگه روی خودت کار کرده باشی، دیگه نباید نگران باشی! چرا؟ چون اگه طرف مقابل باهات همفاز نباشه، ناخودآگاه، تکرار میکنم، ناخودآگاه تردش میکنی!
درواقع با رفتار و کلامت این حس رو میدی بهش که بابا بیا گم برو ها… اردکِ بیخاصیت… بدو باباااااااا… بزن به چااااااک… بدو ببینم… تو اصلا چی فکر کردی با خودت؟ یعنی فکر کردی در قد و قوارهای هستی که بخوای بشی شریک زندگی من؟!! بدو آفرین…
همین. خیلی راحت.
و حالت دوم چیه؟
اینه که سطحت پایینه! خب قانون که با کسی تعارف نداره!
حالا اینو ببین… این خیلی دردناکه!
اگه سطحت پایین باشه، وقتی یه آدمِ سطحِ بالا بیاد کنارت، با رفتار و کلامت میپرونیش!!!
وااااای. فرض کن… طرف با پای خودش اومده سمتت ولی تو (منظور از تو، ما هست…) چون در حد اون شخص نیستی، ناخودآگاه تردش میکنی!!!
درکل یه کاری میکنی که طرف دیگه باهات حال نمیکنه و خب تموم شد دیگه… دیسکانکتد… به همین خوشگلی و ترتمیزی!
حالا!
همهی ماها، فارغ از اینکه شخصیتمون توی چه سطح و لولی هستش، دوست داریم با آدمای باکیفیت ارتباط داشته باشیم. حالا چه این ارتباط، ارتباط دوستیه، چه زن و شوهریه، چه کاریه و…
اوکی؟
حالا طبق قانونی که یاد گرفتیم، دیگه میدونیم باید چیکار کنیم دیگه. درسته؟
خب باید چیکار کنیم؟
میخوایم با آدمای باکیفیت بپریم. چیکار کنیم؟ ها؟
کار کردیم دیگه…
باید با اونا همسطح و همفکر بشی!
اگه از لحاظ شخصیتی، همسطح باشی باهاشون، به رااااحتی باهاشون رفیق میشی و…
حالا من قضیهی ازدواج رو میگم… چون این پست درمورد همین چیزاس…
ببین… احتمالا آدم سمی دیدی چجور میشه…
چنتا از ویژگیهای آدمای سمی: مسخره کردن، سرزنش کردن، توهین کردن، مقایسه کردن، منفینگر بودن، احساس بد دادن و…
تقریبا همهمون با آدمای سمی ارتباط داشتیم.
احتمالا خودمون هم سمی باشیم!
خودت کلاه خودتو قاضی کن دیگه… ببین آیا ویژگیهایی که گفتیم رو داری یا نه. اگه داری، یعنی متاسفانه سمی شدی. ولی اشکالی نداره… تعمیر میکنی… نگران نباش…
به هر حال…
یه سوال…
دوست داری همسرت یه آدم سمی باشه؟
مثلا هی مقایسهات کنه!
آی خاک تو سرت! نگاه کن زنِ رو! از قیافه شرمندهستا ولی ببین چقدر درآمد داره! تو هم فقط برو اینو اونو لایک کن… مردم زن دارن، ما هم زن داریم…
یا مثلا هی حسادت میکنه!
فلانیا بچهشونو 15 تا کلاس میفرستن! گیج اصلا هیچی هم یاد نمیگیره ها! ولی خب بالاخره براش خرج میکنن دیگه. ما چیمون از اونا کمتره؟ ما هم باید بچهمونو بفرستیم کلاس زبان و اسکیت و شطرنج و ریاضی و هر کلاسی که میشه ثبتنام کرد!!
هعهییی. نچ نچ… ماشینشونو عوض کردن! قاسم! ما چی از اونا کم داریم؟ زودباش ماهم باید ماه بعد ماشینمونو عوض کنیم. من فلان ماشینو میخوام… تازه پردههاشونم عوض کردن! کی زنگ بزنم نصاب بیاد برای ما هم ردیف کنه؟ کی بریم بخریم؟
یا مثلا احساس بد و گناه میده بهت!
نماز نمیخونی نه؟ پس آماده کن خخخ… اون دنیا خدا برات یه چوب کُلُفت گذاشته کنار…
هیییی… یک تار موت در اومده بیرون! برو برو! خدا تو رو رهات کرده… وگرنه اینطور نمیشدی…
آی خاک تو سرت… هیچ *** نشدی… نه توی درس موفق شدی، نه توی کاری موفق شدی… هیچی… الافِ بیچاره… طرفو نگاه کن… اندازه اونم نشدی…
وَ وَ وَ وَ وَ…
خداوکیلی دوست داری با یه همچین آدمی زندگی کنی؟
یا مثلا میبینی عصبیه! بهش میگی مثلا صبحانه رو نمیاری؟ بعد داد میزنه که خب تو هم بیا کمک کن! فقط وایستادی دستور میدی! مگه من چنتا دست دارم و…
تو میگی بابا من فقط یه سوال پرسیدیم… ولی خب طرف روانیه… روانی که لزوما توی تیمارستان نمیشه! توی خونه هم میشه!
الله وکیلی یه لحظه تصور کن… چه کنم که تصور کردنشم ترسناکه…
ولی انصافا یه لحظه چشماتو ببند و فرض کن همسرت یه همچین آدمیه…
اصلا بیاید همگی تصور کنیم… آره…
منم یه 20 ثانیه چیزی نمینویسم… میخوام خودمم تصور کنم…
تو هم نخون… باشه؟ نخون ادامه رو…
بیا درحد 20 ثانیه این شرایط رو تصور کنیم که همسرمون سَمّیه… یعنی عصبیه، مقایسه میکنه، سرزنش میکنه و…
حتما انجام بده ها! کار دارم… تصورسازی کن… دلیل داره این کاری که میگم…
پس برو بریم… چشمهاتو ببند و این شرایطی که گفتم رو تصور کن… 20 ثانیه… لتس گو…
.
.
.
خب…
حله…
چطور بود؟
فکر کنم الان میگی آقا من غلط بکنم ازدواج بکنم خخخ. اتفاقا منم این فکر اومد به ذهنم…
بشینیم سر جامون به نظرم بهتره😂😂
ولی خب اینم استراتژی خوبی نیست… خب اون موقع باید فشار بخوریم :))
به هر حال…
خداوکیلی دوست داری حتی یک دقیقه (بیشتر هم نه!) یه همچین آدمی کنارت باشه؟
دوست داری یه همچین آدمی همسرت باشه؟ شریک زندگیت!!!
به نظرم آدم شاید ترجیح بده فشار بخوره ولی یه همچین آدمِ تباهی، همسرش نباشه…
میدونی دیگه…
همسر، تقریبا میشه گفت نزدیکترین شخص به ماست…
بابا شریک زندگیته! تو هرجا زندگی کنی، اونم همونجا زندگی میکنه! توی تمااااام تصمیمات زندگیت، دخالت میکنه!
به نظرم هیچکدوم از ماها دوست نداریم یه همچین آدمِ بیکیفیتی همسرمون باشه…
حالا… نکتهی خوشگل اینجاست… نگاه کن ببین چقدر خوشگله…
اصلا مهم نیست چی دوست داری… مگه دوست داشتنِ ما مهمه؟
اصلا مهم نیست چی دوست داری… چرا؟ چون بازی، قانون داره…
آدمِ باکیفیت میخوای؟ خب. آدمای باکیفیت، با آدمای باکیفیت حال میکنن. پس تو هم باید باکیفیت باشی!
من عمدا گفتم که تصویرسازی کنیم… خودمم تصویرسازی کردم اون شرایطِ *** رو… که تصور کردنش هم وحشتناک بود! چه برسه به زندگی کردنش! اونم ساااااااااااااالها…
اینم بگم… شاید بگی طلاق میدم/میگیرم… ولی بدون در حد حَرفه… اگه اینطور بود، آمار طلاق باید دهها برابر آمار فعلی میشد…
نمیخوام بیشتر از این توضیح بدم اینو… ولی بدون که خیلیا همون جهنمی که تصورشو کردیمو دارن زندگی میکنن و نمیخوان طلاق بگیرن… بنا به دلایل مختلف… برچسبی که میخورن، سرزنشی که میشن، زندگی که میپاشه، بچههایی که یتیم میشن و…
احتمالا میدونی طلاق عاطفی چیه دیگه… خب پس دیگه به نظرم نیازی به توضیح بیشتر نیست… خلاصه بدون این نیست بگی طلاق میدم/میگیرم…
پس الان بیشتر و بهتر فهمیدیم که آدم باکیفیت چقدر نعمت بزرگیه!
یعنی اصلا فرض کن فقیر و بیچاره باشیم… اصلا نون خشک خیس کنیم بخوریم! تا این حد داغون باشیم!
ولی! ولی! ولی!
کافیه شریک زندگیت، آدم سالمی باشه… سمی نباشه… به ولای علی قسم… جهنم رو میکنه بهههههشت!!!
خدایا… کاش میشد از عمرِ آدمای سمی میبریدی و میذاشتی روی عمر آدمای سالم و باکیفیت…
ولی چه کنم که دنیا نمیتونه یکدست باشه…
خلاصه که…
اینه…
به خاطر اینه که همیشه میگم بچهها باید روی شخصیتمون کار کنیم…
چون کیفیت شخصیت ما، روی کیفیت نتایج ما تاثیر میذاره!
اینطوریاس…
شنیدی به همسر میگن همسفر؟ واقعا هم همسفره…
آهان…
ای جانم… نازنینم یه مثال ملموس و شیرین انداخت به ذهنم…
یه تجربهی آشنا…
همهمون مسافرت با خانواده رو تجربه کردیم… درسته؟
اگه سنّت بالای 15-16 باشه، احتمالا تجربهات اینه که: مسافرت با خانواده اصلا نمیچسبه!
دلیل هم داره! چون مثلا هی عیب و ایراد میگیرن ازت… از پوششت، از رفتارهات و…
به خاطر همین، اصلا دوست نداری با خانواده بری مسافرت!
اینکه میگم بالای 15-16 سال، به خاطر اینه که هویتت شکل بگیره… چون وقتی طرف بچه باشه که اختیارش دست خودش نیست که…
ولی سن که بیشتر میشه، دوست داره آزادی فکری و عمل و… داشته باشه که با مخالفت روبهرو میشه…
به هر حال…
حالا همهی ماها، توی این دنیا، مسافر هستیم… بالاخره میخوای از دنیا بری دیگه درسته؟ خدانکنه چیه دیگه؟ بالاخره هر اومدنی، رفتنی هم داره دیگه… رواله؟
خب حالا توی این سفر، فرض کن یه آدم سمی، همسفرت باشه… یعنی ببین… مهم نیست جنسیتت چیه… طرف قشنگ… خخخ.
مثلا فرض کن همیشه بخوای با خانواده در سفر باشی!
آدم میگه نه جون مادرت نمیخوام!
خب…
همسر هم همینطوریه…
خخخ. داداشم بعضی وقتا بهم میگه محمد تو جوری حرف میزنی که انگار چندساله متاهلی…
آدم قرار نیست حتما یه چیزی رو تجربه کنه تا بتونه درموردش صحبت کنه که…
به هر حال…
تمام این مثالهایی که نازنینم بر زبانم جاری کرد برای این بود که بتونیم جهنمی که احتمالش زیادِ تجربهاش کنیم رو یه کوچولو تجربه کنیم تا بفهمیم چقدر درد داره…
خب…
با این صحبتها که فول منطق بودن، همهمون میگیم آقا طرف مقابلم (همسفرم) باید حتما آدم سالمی باشه… وگرنه اصلا نمیشه…
خب…
حالا بازی رو بلدیم دیگه…
درود بر آگاهی…
درود بر آموزش… که زندگیها رو نجااااات داده… که زندگیها رو بهههههشت کرده…
آدم باکیفیت و سالم میخوای؟ خودتم باید همونطور بشی…
همین یه جمله رو این همه توضیح دادم که “منطقی” باشه!
میدونی… من توی آموزشهام، کلا دوست دارم بازی رو به افراد یاد بدم…
چون اینطوری دیگه نیازی نیست من قسم حضرت عباسی بخورم که به خدا همینه و بپذیر و… میگم ببین بازی اینه… اگه خواستی استفاده کن… اگه نه هم که خب زندگی اردکانه و خانوادهپسند منتظرته :))
خدایا شکرت…
انصافا من ندیدم کسی اینقدر ساده و عملی توضیح بده این مباحث رو…
خدایا شکرت که بهمون توضیح دادی…
عاشقتم عشقم…
آره دیگه اینطور…
حالا بذار یه تجربهی جالب از آدمِ باکیفیت بگم بهت…
من قبلا یه سمیناری رفته بودم (این)، اونجا درواقع دوره بود که من نمیدونستم… بعد که فهمیدم، از برگزارکننده اجازه گرفتم که یه جلسه رو اجازه بده بشینم…
درمورد nlp و این چیزا بود…
آقا مدرس یه آنتراک داد و توی اون آنتراک، پذیرایی کردن…
ما رفتیم بیرون… توی سالن بودیم…
اونجا نمیدونم که چیشد که من شروع کردم با چندنفر صحبت کردم… اونا همهشون از من بزرگتر بودن… همسن بابام بودن…
بالای 40 سال بودن… من داشتم براشون صحبت میکردم… درواقع داشتم موضوعی که تدریس میشد رو شفافتر توضیح میدادم بهشون… خخخ واقعا کف کرده بودن…
بعد آقا بعد از 10 دقیقه اینا، نمیدونم از کجا ولی فهمیدم که یکیشون مسئول آموزش بانک ملیه. فکر کنم موقعی که داشتیم صحبت میکردیم، گفتش… نمیدونم…
خلاصه یادمه که آدم تباهی نبود… گفت من nlp رو بلد بودم ولی خب این دوره رو شرکت کردم که جمعبندی کنم و اینا.
ببین… نچ نچ… خداوکیلی میگم…
من با طرف، نزدیک 5 دقیقه صحبت کردم که توی یک دقیقه اول، سریع توی دلم گفتم خدایا لطفا پدر خانومم اینطوری باکیفیت باشه…
ببین… اصلا طرف دهنشو که باز میکنه، تو میفهمی که تباهه یا نه…
واقعا معلوم بود که آدمِ باکیفیتیه…
اصلا میدونی…
نمیدونم همچین تجربهای داشتی یا نه… شاید کل خانوادهات اینطور باشن… باکیفیت و سطح بالا… نمیدونم…
چون میدونم بعضی از بچهها خداروشکر خانوادهشون سمی نیست… برو فقط لیسشون بزن… همین…
به هر حال…
آدم وقتی با یه آدمِ سطحِ بالا همکلام میشه، دوست داره سااااعتها با طرف صحبت کنه و فقط لذت ببره…
حالا فرض کن طرف، شریک زندگیت باشه!
ببین نمیخوام بگم دیگه همهچیز گل و بلبل میشه… ولی طبیعتا نسبت به زمانی که با آدم تباه داریم زندگی میکنیم، زندگی بهتره…
مگه نه؟
خب دیگه…
آقا اینهمه صحبت کردیم که قانون کبوتر با کبوتر، باز با باز رو بشکافیم!
ولی انصافا الان درک بیشتر و بهتری از این قانون داریم. مگه نه؟
خدایا شکرت بابت این صحبتهای دُرّ و گوهری که بر زبانمون جاری کردی…
من ازت ممنون و سپاسگزارم خدای نازنینم…
همین…
دیگه بریم…
یه چیزی رو این آخر بگم…
احتمال داره یه همچین کاری رو در آینده بکنم…
وقتی خودم خواستم ازدواج کنم و اگه خواستم عروسی بگیرم، یه تعداد از بچههای فعال سایتهام رو میخوام دعوت کنم! خیلی باحال میشه نه؟ :)) باصفا میشه. شاید این کارو کردم… قول نمیدم… ببینیم خدای هدایتگر، چجور هدایت میکنه…
خدایا شکرت…
در آخر، دعا میکنم که خدا بهمون کمک کنه که شخصیتمون رو ارتقا بدیم تا آدم باکیفیتی وارد زندگیمون بشه.
الهی آمین.
عاشقتونم عزیزای دلم.
خیلی لذت بردم از نوشتن این پست. 5500 کلمه رو رد کرد…
خدایا شکرت…
بریم سپاسگزاری کنیم و تمام.
💚سپاسگزاری از الله هدایتگر👇
- خدایا شکرت که کلی چیزای قشنگ و فوقالعاده یاد گرفتیم…
- خدایا شکرت بابت این محیط سالمی که ساختیم… همش با لطف و کمک خودت بوده…
- خدایا شکرت بابت قلبی که بیمنت میتپه…
- خدایا شکرت بابت انگشتهای سالم…
- خدایا شکرت بابت چشمهایی که میبینن…
- خدایا شکرت بابت اتفاقات عالی…
- خدایا شکرت بابت باکیفیتتر شدن شخصیتمون…
- خدایا شکرت بابت نعمتی به نام زندگی…
- خدایا شکرت بابت وجودِ نازنینت…
- خدایا شکرت بابت سپاسگزار بودن…
خدایا شکرت…
خب بریم دیگه…
انگشتهام دیگه خم نمیشن :))
خدایا شکرت.
عاشقتونم عزیزای دلم.
امیدوارم که همیشه در مسیر خوشبختی و ارزش آفرینی باشیم. و یه همسفر خوب و باکیفیت نصیبمون بشه که هر روز بابت وجودِ نازنینش، از کسی که بهمون داده ممنون و سپاسگزار باشیم…
عاشقتونم. فعلا خدانگهدار.




