تا سه صبح پای عشق…

محمد امین اسکندری

قبل از شروع صحبت‌هامون، اینو بگم که اگه صفحات زیر رو ندیدید، حتما ببینید…


به نام خدای هدایتگر.

سلام بچه‌ها.

امیدوارم حال‌تون خوب باشه و در مسیر خوشبختی و ارزش آفرینی باشید.

خب بریم باهم کمی گپ بزنیم…

الهی به امید خودت…

خب.

دیروز، سه شنبه بود و آخرین روز این ترم از دانشگاه.

کلاس اول، امتحان اسپیکینگ دادم و تموم!

کلاس بعدی هم زبان‌شناسی داشتیم که یه موضوع جدید رو تدریس کرد و اونم تموم!

ساعت ۱۱:۳۰ بود که دیگه دستم خالی شد.

خب من همیشه می‌رفتم نمازخونه.

ولی خب بخاطر امتحانات، اونجا رو سالن امتحان کردن.

رفتم یه کلاس خالی پیدا کردم و اونجا نشستم.

ذهنم درگیر مباحث بیزینسی بود…

میخواستم که چندتا کار مهم رو برای وبسایت رسالت‌اینجا دات کام انجام بدم.

یکیش ساخت صفحه درباره من و یکیش هم تغییر صفحه اصلی سایت.

درمورد این صفحه درباره من، خب باید بگم که واااااقعا کار خیلی سختی هستش!

درست کردن صفحه که حالا خیلی سخت نیست… نوشتنشه که سخته!

چون باید کلی فکر کنی که دقیقا چه اتفاقاتی توی زندگیت افتاده و بیای تعریف کنی…

و خب چون صفحه‌ی بسیار بسیار مهمیه، باید دیگه می‌ساختمش!

نشستم توی اون تایم، کمی ایده پردازی کردم برای این صفحه.

و گفتم شب میریم این صفحۀ درباره من رو می‌نویسیم.

هم کمی وبگردی کردم و بعد دیدم واه واه شکمم خیلی سروصدا میکنه!

ساعت تقریبا یک ظهر شده بود.

رفتم سایت کالینان رو چک کردم و دیدم که غذا رزرو ندارم!

رفتم از توی برنامه نشان، یه فست فودی پیدا کردم که برم اونجا یه پیتزایی بزنم بر بدن.

آقا از ساختمان آموزشی رفتم سمت حیاط پشتی که برم دستشویی.

هوا هم به شددددددددددت سرد بود!

کلی برف اومده بود.

البته زیاد نبود ولی خب هوا سرد بود…

آقا از دستشویی در اومدم و گفتم خب بریم به سمت فست فودی!

بعد یه لحظه یه حسی (خدا) بهم گفت که حالا درسته که غذا رزرو نداری، ولی خب حالا برو یه امتحانی بکن… برو ببین دستگاه چی میگه…

گفتم بابا رزرو ندارم دیگه…

ولی گفتم آقا جهنم بذار برم یه تستی کنم تا دیگه صددرصد مطمئن بشم…

رفتم وارد سلف شدم و بعد رفتم انگشت زدم و دیدم که میگه شما غذا رزرو ندارید!

گفتم خب خودمم میدونستم…

آقا برگشتم برم بیرون که دیدم یه پسرِ بهم دست تکون داد و گفت بیا بیا!

من فکر کردم با کس دیگه‌س.

بعد دیدم نه داره منو میگه. (منی دیلر خخخ… منو میگن… اون آهنگِ بود، سنی دیلر… سرچ کن سنی دیلر)

رفتم پیشش گفتم جان داداش؟

گفت من از ماهی خوشم نمیاد… دست نخورده‌س… اگه میخوای بالاخره تعارف نکن…

منم موندم چی بگم…

گفتم والا… باشه دستت درد نکنه…

خلاصه به این شکل، خدای هدایتگر، منو به سمت غذا هدایت کرد! عااااشقتم نااااازنینم…

خوب شد به حرفت گوش کردما… عاشقتم…

آقا خلاصه غذا رو نوش جان کردم و بعد رفتم دوباره یه کلاس خالی پیدا کردم.

نمازمم که نخوندم… بعدا قضاشو هم نخوندم… نیازی نیست…

من کلا به شخصه اعتقادی به نماز قضا ندارم…

اگه همون موقع نخونم، بعدا هم نمیخونم…

که چی مثلا بیای نماز صبح و ظهر و عصر رو شب بخونی؟ خب اگه میخواستی/میتونستی بخونی همون موقع میخوندی دیگه…

اون موقع یه فرصتی بود که وصل بشی که به هر دلیلی وصل نشدی… بعدا یه بار وصل بشی، کافیه دیگه… چندبار چندبار میخوای زنگ بزنی؟ تازه صحبت کردی دیگه…

این دید رو برای نماز قضا میگما… با این باور، نیای کل نمازاتو فاکتور بگیری برای آخر سال!

ولش آقا… هرجور که فکر میکنی درسته عمل کن…

ساعت ۱۵:۴۵، کلاس انقلاب اسلامی داشتیم! به به… درس شیییییییییرین انقلاب اسلامی! اصلا عنوان رو نگاه کن خداوکیلی… جذابیت ازش نمیچکه؟ مدیونی بگی نه :))

این استاد عزیز هم انگار اومده مدرسه!

باور کن هر جلسه، مطالب جلسه قبلی رو می‌پرسید!

میگم بابا حاجی بیخیال… هیچ توی مدرسه این کارو نمیکردن…

این دفعه قرار بود کوئیز بگیره!

خلاصه منم تا ساعت ۳ ظهر حساااااااابی کارهای خودم رو انجام دادم با گوشی نازنینم…

بعد گفتم خب بیا کمی بخونیم…

راستش کوئیز رو گرفته بودم به یه ناحیه‌ای از بدنم…

می‌گفتم آقا واسه من مهم نیست… من واحدها رو پاس کنم کافیه…

خلاصه اومد کوئیز رو گرفت و بعد یه ربع اینا هم درمورد امتحان پایانی صحبت کرد…

آخرش هم حلالیت گرفت و تمام.

خیلی جالبه ها…

طرف پدرتو در میاره آخرش میگه حلال کن!

آقا حلال نمیکنم چی میگی؟ ://

ولی حس خییییییییلی جالبی بود…

داشتم به زمان فکر می‌کردم…

می‌گفتم حاجی ببینا…

انگار همین دیروز بود که جلسه اول بود و اومده بود به‌اصطلاح میخ‌شو محکم می‌کوبید!

نچ نچ… حاجی تموم شدا!!

اصلا این گذر زمان خیلی برگ‌ریزونه… تا یه چشم‌بهم‌میزنی، می‌بینی رفت! مثل میگ میگ…

خلاصه کلاسش تموم شد و منم دیگه کلاس بعدی رو نموندم… گفتم بذار از غیبتام استفاده کنم…

هوا کمی آفتابی شده بود…

البته به شددددت سررررد بودااا!

میدونی…

گفتم داداش… پایه‌ای یه‌ذره بی‌کله‌بازی در بیاریم؟

گفتم پایه‌ام عشقم… بگو چیکار کنیم…

گفتم پاشو از اینجا تا خونه پیاده بریم!!

تقریبا ۱۰ کیلومتر فاصله هست از دانشگاه تا خونه…

گفتم داداش والا هوا که خیلی سرده… ولی امم… عقل که میگه یه اسنپ بگیر و عین آقا برو خونه…

ولی عقلو ولش کن… حرف مفت میزنه… پاشو عشقم… پاشو بریم…

خلاصه از دانشگاه راه افتادم به سمت خونه!

آخ آخ… چقققققققققدر تجربه‌ی گنگستری بود…

درواقع این کارو کردم که هم خودمو به چالش بندازم و هم به چیزی که آموزش میدم، عمل کنم.

[ پست مرتبط: زندگیم خیلی کسل‌کننده‌اس. چیکار کنم؟ ]

آقا خلاصه توی راه، حسابی با خودم صحبت کردم…

یه‌سری افکار اومده بودن به ذهنم که ناراحتم می‌کردن…

مربوط به دنیای بیزینس و کار و این چیزا بودن…

آقا خلاصه کلی با خودم و خدا صحبت کردم و لذت فراوان بردم!

اون افکار هم ردیف شدن!

بعد درمورد یه موضوع دیگه صحبت کردم…

آقا اینقدر این “صحبت با خود” لذت‌بخشه برام که نگو!

خلاصه رفتم و رفتم تا توی راه، وایستادم برای خودم یه اِردک و پیراشکی بخرم.

توی راه، اِردک رو نوش کردم.

وقتی تقریبا یک کیلومتر مونده بودم به خونه برسم، به خودم بلند بلند می‌گفتم عااااشقتم محمدددددامییییین!

ایولا!

درسته الان انگشتام از شدت سرما خم نمیشن ولی خیلی تجربه‌ی خوبی بود!

ایولا که پیاده اومدیم این همه راه رو…

خیلی خوبه آدم اینطوری زندگی رو واقعا زندگی کنه…

خیلی از این مدل تجربه‌ها دارم… واقعا با حسرت زندگی نمیکنم…

به خاطر همینم هست که اصصصصصصلا هیچ ترسی از مرگ ندارم… به‌مولا اگه همین الان بمیرم، اصلا حسرت نمی‌خورم…

من آماده‌ام نازنینم… هر وقت احساس کردی بهتره بیام پیشت، عزی رو بفرس بیاد خخخ.

خدایا شکرت…

خلاصه اینطور.

بالاخره بعد از یک و نیم ساعت رسیدم خونه و بعدش رفتم کمی استراحت و نماز و بعدش اومدم پای لپ‌تاپ.

شروع کردم به نوشتن صفحه درباره من…

خیلی جالب بود… داشتم یادآوری می‌کردم مسیری رو که طی کردم…

آقا خلاصه نوشتم و تقریبا تا ساعت ۲ صبح طول کشید!

برگام ریخته بود!

توی این چند سال، تابه‌حال تا ۲ صبح بیدار نمونده بودم!

درواقع اینقدر خوشحال بودم که دوپامین بالا بود و خب دیگه خوابم نمیومد…

گفتم داداش بیا این صفحه اصلی سایت رو هم بهبودش بدیم…

خلاصه اومدم بهبودهای لازم رو انجام دادم و شد ۳ صبح!

اصلا برام خیلی عجیب بود…

رفتم دندون شستم و اومدم خوابیدم…

متاسفانه از اون امکانات “جیش بوس لالا” ما فعلا جیشش و لالاش رو داریم خخخ. خدایا شکرت…

ولی میدونی… خداییش زود بزرگ شدن هم داستانه ها…

الان مثلا من از لحاظ فکری، باور کن اصلا هیییییچ ربطی به هم‌سن و سالام ندارم!

باور کن!

من بعضی وقتا به این فکر میکنم که دخترام رو قراره چجوری تربیت کنم! یا تا کلاس چند بفرستم مدرسه و از این فکرا…

بعد دوستای من به فکر اینن که آقا بیاید انقلاب اسلامی رو بخونیم! استاد گفته میخواد امتحان بگیره!!

خداییش خیلی احساس غریبگی میکنم کنار هم‌سن و سالام…

میدونی…

بعضیا کلا خیلی زود بزرگ میشن دیگه…

اتفاقا مثل خودم رو چندتا دیده‌ام…

خیلی کم پیدا میشن از اینجور مدلا… ولی هست…

مثلا یکی رو که میشناسم، اون به فکر نوه‌‌هاشه! ۲۰ سالشه ها! مجردم هست خخخ.

باز وضع من خوبه خداروشکر خخخ.

حالا من دارم با خنده میگم ولی باور کن اینطوریه ها!

به‌خاطر همین کلا از زیرزمین تا آسمون، طرز تفکر و شیوه زندگی این افراد فرق میکنه!

الان همون شخصی که گفتم، به‌مولا داره کارهایی میکنه که شخصِ ۷۰ ساله عمرا عرضُه‌شو داشته باشه…

کسایی که زود بزرگ شدن، هرکاری کنن، برای بقیه خیلی عجیبه…

مثلا من تنهایی که مسافرت میرم، بعضیا اصلا نمیتونن هضم کنن که یعنی چی تنهایی؟ مگه خوش میگذره؟ آره میگذره نازنینم… اگه با خودت به صلح رسیده باشی…

خلاصه اینطوریاس دیگه…

بگذریم…

آقا خلاصه ساعت ۳ صبح رفتم دیگه خوابیدم.

و ساعت ۱۰ صبح امروز از خواب بیدار شدم.

بعدش رفتم سلمونی… موهام که زیاد میشه، واقعا میره روی مخم…

موقع رفتن به سلمونی، یه اتفاق جالبی افتاد…

یکی از اعضای خانواده‌ام گفت که محمد کدوم سلمونی میری؟

گفتم فلان‌جا.

بعد گفت وای اونجا نری هااا.

میدونی… طرف مشروب‌خوره! عه عه خیلی نجسه! ول کن پیش اون نرو…

برو فلان‌جا یا جای دیگه…

بعد تا من اینو شنیدم، خب حسم بد شد!

تا قبل اون، حسم خیلی عالی بود!

می‌گفتم بریم سلمونی و بعد بیایم روی صفحه درباره من کار کنیم…

آقا تا اونو گفت، من حسم بد شد…

گفتم باشه اونجا نمیرم…

توی راه که داشتم می‌رفتم به سمت سلمونی، داشتم به این موضوع فکر میکردم…

می‌گفتم الان طرف میگه فلانی مشروب‌خوره و نجسه نرو پیشش!

خب اولین بار بود که یه همچین موقعیتی پیش میومد…

که من بخوام برم سلمونی (یا هرجایی) و بعد یه کسی بیاد بگه فلانی مشروب‌خوره و کثیفه و مسته و…

میدونی… اصلا دوست نداشتم گوسفندوار رفتار کنم و بگم آهان چون فلانی میگه فلان شخص اینطوریه، پس باشه منم اینطوری فکر میکنم که طرف مست و نجسه و…

با خودم گفتم خب ببین…

اولا اینکه تو از کجا میدونی طرف مشروب‌خوره؟

بعدشم… اصلا فرض کن حتی جلوی تو هم بیاد مشروب بخوره!

سوال اینه که آیا ما نباید از این شخص، خدمات دریافت کنیم؟

سوال جالبی بود برای خودم… شما هم نظرتونو توی بخش کامنتا بگید…

البته که جوابا، بیشتر تحت تاثیر اعتقادات قرار میگیره…

من گفتم خب آقا من که خودم اهل مشروب و آب‌شنگولی نیستم که با مشروب‌خوردن طرف اوکی باشم!

من میگم واقعا نباید از یه مشروب‌خور، خدمات دریافت کرد؟

خب آقا من که نمیخوام با طرف، ازدواج کنم!

آقا هر غلطی میکنه، برای خودش و زندگیشه دیگه… به من چه اصلا…

من تنها چیزی که از طرف میخوام، اینه که موهامو کوتاه کنه… حالا اگه به هر دلیلی نتونه این کارو کنه، دیگه پیشش نمیرم!

حالا اصلا هرچی که مصرف میکنه… مهم نیست… تا زمانی که داره کارشو درست انجام میده…

بعدشم…

خیلیا همچین باوری دارن که مثلا میگن کافر نجسه! یا همین مشروب‌خور نجسه!

(توی پرانتز: حالا اینو بگم که صحبت درمورد این چیزا، واقعا ترسناکه ها… چون داریم اعتقادات‌مون رو به چالش میکشیم… و این ترسناکه… اگه یه‌ذره ترسیدی، بدون دلیلش چیه…)

میدونی…

من گفتم آقا… چرا کودکانه فکر میکنیم؟

حالا چون بعضیا به چیزی اعتقاد ندارن، شدن نجس؟ چرا آخه حرف مفت میزنی؟

الان مثلا کسایی که به خدا اعتقاد دارن، یعنی پاکن؟؟!

خخخ.

واقعا ما چجوری این حرفای مفت رو باور کردیم؟… هنره واقعا…

باید تلاش کنیم که آدما رو دسته‌بندی نکنیم!

این کافره، اون نجسه، اون مذهبیه، اون شیعه‌س، اون سُنیه، اون باخداس، اون بی‌خداس، اون کُرده، او تُرکه، اون افغانیه و…

بابا ولش کن…

آدما رو روح خدا ببین… حالا هرجور که هستن…

این خیلی تمرین سختیه واقعا… ولی با تلاش میشه بهش رسید…

خلاصه اینطور…

اینم چالش جالبی بود…

که آقا اصلا باید از مشروب‌خور خدمات گرفت یا نه…

من میگم تا زمانی که مشکلی نمی‌بینی، بگیر…

اگه مشکلی دیدی، خب نگیر. خیلی راحت.

خلاصه اینطور دیگه… این زندگی هم جالبه دیگه…

و خب راستش تا یکی دو ساعتی ذهنم درگیر این موضوع بود… حسمم خیلی بد شد…

حالا جالبه…

میدونی…

وقتی رفته بودم سلمونی، خب همیشه با حس خوب و ذهنیت مثبت می‌رفتم… این دفعه دید بدی نسبت به طرف داشتم خخخ.

می‌گفتم خدایا قدرت ورودی‌های ذهن رو ببینا… الله اکبر…

بعدا هم گفتم بابا حاجی این مزخرفات رو بریز دور بابا… اونم بچه‌ی خداس… حالا تهش چارتا غلط هم میکنه… خدا اونو که دور ننداخته… عاشقانه دوسش داره…

خدایا شکرت…

واقعا این کنترل ورودی‌های ذهن خیلی خیلی مهمه… نباید ورودی‌هامون رو در اختیار هر کس و ناکسی قرار بدیم…

همین…

اومدم روی سایت هم حسابی کار کردم… وبسایت رسالت‌اینجا دات کام رو میگم…

خیلی خیلی خوشگل و قشنگ شده… خدایا شکرت…

این صفحاتی که ساختم، خیلی مفید هستن… اگه جزو اعضای قبیلۀ رسالت‌اینجا هستید، حتما اون صفحات رو ببینید… اول این پست قرار دادم…

خیلی کار سختی بود برام… ولی مثل همیشه، با کمک‌های نازنینم انجام شد… عاشقتم عشقم… همۀ کارها رو خودت انجام دادی و میدی… خدایا شکرت.

همین.

بریم سپاسگزاری کنیم و تمام.

🐬سپاسگزاری از الله هدایتگر👇

  1. الهی شکرت بابت فرصتی به نام زندگی.
  2. الهی شکرت بابت وبسایت‌های قشنگم.
  3. الهی شکرت بابت قبیله‌ی باصفای رسالت‌اینجا.
  4. الهی شکرت بابت نعمتی به نام اینترنت.
  5. الهی شکرت بابت امکانات.
  6. الهی شکرت بابت غذا.
  7. الهی شکرت بابت خونه.
  8. الهی شکرت بابت انگشت‌های نازنین.
  9. الهی شکرت بابت پیروی از قلب!
  10. الهی شکرت بابت آگاهانه عمل کردن…

الهی شکرت.

خدایا شکرت.

همین.

عاشقتونم.

اگه حرفی سخنی بود، با عشق میخونم.

فعلا خدانگهدار.

پست‌های دیگر

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *